تبليغاتX
قلم ساده

قلم ساده

شعر تولد دوباره شاعر

 

ایستاده ای !

پشت  پنجره ای که  از آن  بیرون دیده نمی شود

   یعنی دروغکی است

لبخند تو که آب می شود

        روی صحنه تاتر

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت   توسط مسعود سنجری پاریزی  | 

 

وقتی که زنگ ساعت مسیحایت هنوز نخورده است

صدای سحر خیز ترین مرغ عالم

                             سرازیر می شود از تپه های بالای ده

 زنگوله دلت زنگ می خورد که مبادا جفتت فرار کرده باشد

 و فرقی نمی کند به آبی ها دل بسته باشی یا مسی ها

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت   توسط مسعود سنجری پاریزی  | 

 

 

اشکهای تو که  باز می شود

در لا پوشانی باران

و پیشانی  بلند من

که فقط تو را کم دارد

برای یک برد بلند

 

هیچ سنگی

 دستی  نمی شود

  هیچ سری

نخواهد شکست

اگر بالا نباشم!

حل آسانی دارد

بدست آوردن شدت فرود باران

به نقطه صفر ارتفاع

     ....

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت   توسط مسعود سنجری پاریزی  | 

 

 

شايد تو بزرگ ترين حماقت دنيا باشي

 

و اين دليل نمي شود كه من بزرگتري به خرج ندهم

 

وقتي همه شهر از التهاب التماس تو تب دارد

چرا ؟نبايد تورا داد زد

 

چرا نمي شود شهر را ليسيد

و دوباره در پاليز گسوانت دويد

تو به پرنده شدن نزديكي

و من از باران نمي ترسم

به پروازي كه به اندازه برج ميلاد باشد مي خندم

اوج ، شكل گيري عمق پر زدن است

يعني پروانه مي تواند زيبا باشد

 اما اوج پرواز را درك نخواهد كند

يكي يك خط جواب براي من داد بزند

فايده اين خلقت زيبا چيست؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت   توسط مسعود سنجری پاریزی  |