فکر کنم نرسیده به آزادی بود
که پاره شد
صدای خراش داده ام
بوووو ق پرت شد به کناره خیابان
یک ، گلو، دندان
مغزم روی آسفالت ورق می خورد
دفتر که شک دارم دفتر شعرام باشد
کاسه سری که پر می شود از
خاکِ سر
مهتاب را می برد برای خودش
در یک کاسه از آب جوی پیاده رو
پُر
یعنی باید کمی شب هم باشد
فکر کنم نرسیده به میدان آزادی
صدای بو بووق
خدایش بیامرزد شاعر پسر خوبی بود
